سه شنبه 86/4/5
نظر شما ()


بابا نان ندارد...
گفتی : بخوان گفت : بابا نان ندارد
اصلا هوای مدرسه باران ندارد
بعدن مداد کوچک اش قل خورد و افتاد
دست اش شییه دست بابا جان ندارد
...سنگینی بغض گلو را می نوشت و
!خط خوردن این مشق ها پایان ندارد
از گریه هایش خوب می فهمم ، کلاس اش
چیزی کم از تنهایی زندان ندارد
:وهم سوالی در کلاس درس پیچید
!آیا حیاط مدرسه شیطان ندارد؟
یک لحظه قلب اش مثل سیر و سرکه جوشید
آقا معلم چهره ی خندان ندارد
او پرسش دلواپسی را طرح کرده است
کاری به کار مشکل و آسان ندارد
حالا که مشق درد دل ها نقطه چین است
.دیگر نوشتن بیش از این امکان ندارد